باز آواز چکاوک در دور دست های گمشده ی شب گوش را می نوازد
و حال هنگام رقصیدن بر صفحه ای است که پر شده از بغض های پریشانی مرغکی پر شکسته..
انگار خواهد نوشت با پری نم گرفته از جوهره ی اشک در لرزش دستهایی که کوه را می لرزاند!
اما چگونه خواه ، که سرنوشتش فریاد را در مرز بی نهایت سکوت می شکند..
باز چشمی در طلوع چشمی خاکستری تر !
و نیز در کنار چشمی که خاکستر غروب چشمش را ورق زده چشمک می زند!!
دیگر نخواهد توانست تمامیت وجود خاک را بپذیرد ، هر چند اوست در کنارش اما
کدام اهورای آسمان او را به آغوشش باز خواهد گرداند؟
اینک چه سری در لبخند نهفته ی ستاره پیداست که فردا چکاوک آنرا خواهد خواند !!
ج . انتظار