جاري به خواب ، در حسرت آن يك نگاه
ديده اي كه مستانه ، مي كشد به راه
گريه و آه ، خنده ي غمگين يك سكوت
فرياد بغض نفس هاي بي گناه
اي دميده به صبح ، در لبهاي بي توان
حيران مگرد تو به فرداي بازگشت
بنشين تو خسته ، بر مزار ماتم دل
بنگر به لحظه هاي مرده در چهره ي زمان
بي رهگذر تر از باده ي خزان
بگذار بگذرد از يك نگاه سرنوشت
بگذار كه بر ديده ي آن محرم شب
پايان نامه اي كه از انتظار نوشت
ديگر به فسانه از قصه ي ساده ي نسيم
ديگر پناه دستهاي بي اثر كجاست ؟
گذشتن چه سود ، كه جداييست عاقبت
آخر رفتن به جاده هاي پرخطر كجاست ؟
ديگر خموشي آن شمع كه پروانه را مي سرود
آنجا به اشك ، كه نشست بر شانه ي سرشت
آنجا كه خواب در كمند پيچش عشق
بر مقصدي كه انتهایش میرسد به بهشت
ج . انتظار