خلوتی ممتد از سکوتی ساکن،عطشی مملو از شبنمی خیس بر گونه ي شاپرکی بی قرارو آرام بر دستانش که گویی در نازکترین خواب سرزده ی شب گرفتار گردیده...
اوست که خواهد بر شانه ای محکم، آنچنان در انبوهی از احساس ، که گاه از حنجره اش فریادی گرم ، تن چشمان خیره شده بر پلکهایش را بسوزاند !!
حال مینوازد صدائی از بیکرانه و بر سر پنجه اش که از لرزش دست بر دست میرقصد ..!
دیگر مست در آغوش لحظه ایست که سالها در اوست ، خواه بر لذت و خواه بر عزت !
سرگشته و جاری در رگهایی که تحمل یخ های بسته بر وجودش را میکشد و سر در گریبان ثانیه ها ي جان گرفته از حرکت عقربه ي قدیمی..
تاب خاموشی از چند ضربان و تأمل وار در حیرت از سرنوشت !
ابر در گذر از دیده ی باران دیده از حسی برابر و سکوت در پی آشفتگی غرش آسمان!
خلوت در اندیشه ی شکستن سکوت !
لب در حسرت انتظاری دیگر ، شبنم خشک ، اینک در دستان سرد شاپرکی که گرم ترین فریاد نیز نخواهد اورا بیدار کرد...
ج . انتظار