قطره .. ، جام !!
آخرین جرعه ی پلک های نیمه جان را بنوش تا
بودن را پاس داری و باور کنی لحظه ی نبودن را که بودی!!
حال که قلبت به تپش افتاده پنجره را باز کن و برخیز،
پا به جای چشم های مست، در مسیر رد های نا مفهوم شب گذار تا
به آخرین خواب ماتم زده ی اشک بپیوندی !!!
اینک در خلوت چاک چاک آسمان گریبان شب را بگیر تا
برایت پایان قصه ی قلب های ترک خورده را بخواند.!!
اکنون که به سر حد بینهایت رسیدی ، جام را رها کن و حسرت اشکهای یخ زده را بشکن!!
دیگر چشمهایت را آرام ببند ، عطر بوی رازقی روحت را بهاری کرده است....
ج. انتظار